X
تبلیغات
فریــــــــــاد بی صــــــــــــدا...!

فریــــــــــاد بی صــــــــــــدا...!

سکوت من نشانه ی رضایتم نیست...سخته پر بغض باشیا بخوای حرف بزنی

تولدم مبارک

تو یه همچین روزی، یعنی چهارم اسفند هفتاد و سه اومدم تو این دنیا اون روزا یادم نیس....نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت 

...مطمئناً ترسیده بودم،چونکه قرار بود پا بذارم ب دنیایی که معلوم نیست تهش چی بشم، معلوم نیست آخرش ب کجا برسم،دنیایی

 که میدونستم پیچ و خم زیاد داره...با این حال گذشت و گذشت و من روز ب روز بزرگ تر شدم، روزای خوش داشتم روزای غمگینم

 داشتم، خیلیا از کنارم رفتن و خیلیا ب زندگیم اضافه شدن ، دوست دیدم کنارم ، دشمن دیدم رو به روم...گاهی بریدم از زندگی و

 گاهی دو دستی چسبیدم بهش، سخت تر شدم ، سنگ تر شدم ، با تجربه تر شدم ، با احتیاط تر شدم و خلاصه خیلی چیزای دیگه..الآن

 دقیقاً ۲۲۸ ماهو ، ۹۹۱ هفته و ۶۹۳۹روز و ۱۶۶۵۵۸ ساعت و ۹۹۹۳۴۸۰ دقیقه و ۵۹۹۶۰۸۸۴۵ ثانیه از عمرم گذشته و هنوز نفس میکشم و

و نوزده سال از این زندگی را ب دوش کشیدم با همه ی پستی و بلندیاش....از خدا میخوام از اینجا ب بعد زندگیمم مثل همیشه کنارم 

باشه و امیدوارم عمر مختصر اما مفیدی از این ب بعد داشته باشم



 تولد خودم مبارک :-)

[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 3:4 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]




دلگیرم....

دلم گرفته....
یاشاااید...
دلم گیراست...
نمیدانم.....
اصلاهیچوقت تفاوت بین اینهارانفهمیدم.فقط میدانم دلم یک جوری میشود..جوری ک مثل همیشه نیست...دلم ک اینطورمیشودغصه های خودم ک هیچ غصه های همه ی دنیامیشود غصه ی من بعددلم بدجور غروب زده میشود.....




[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 10:5 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

این روزها قدم ک میزنم منحرف میشوم به سمت چپ!

در قلب من چیزی سنگینی میکند مدام....

جای تو خوب است ؟؟؟






با تمام مداد رنگی های دنیا 

ب هر زبانی که بدانی یا ندانی

خالی از هر تشبیه و استعاره و ایهام

تنها یک جمله  برایت خواهم نوشت

دوستت دارم ای خاص ترین مخاطب خاص دنیا





[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 4:10 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

رسد آدمی به جایی 

      :-)  که به جز خدا نبیند

[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 0:28 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

خدا 
امروز هم همراه غروبت باز دلم گرفت 
نمی دانم از چه بگویم یا ازکجا بگویم
نمی دانم روزگار بامن بد تا کرد 
یامن با دنیا
دنیا با این وسعت وخوبیش 
غمش فقط سهم من شد 
دیگر در من اثری از شادی و شیطنک نیست
شدم آن کوچه گرد تنها که فقط با سنگ های زیرپایم درد دل میکنم
منتظر معجزه ات هستم 
منتظرم تا مراهم ببری 
مرا ببر به قعر آسمانها 
ببر به جایی که اثر از غم نباشد 
ببرو خاموشم کن ازاین جهان هستی
خسته ام خسته ،،،،،،،
از همه چیزو ازهمه کس 
به چ دل خوش باشم 
به جهانی که فقط تنهایی و غمش سهم من بود؟؟؟؟؟؟؟
خدا پس امشب معجزه کن تا صبح فردا را نبینم،،،،،،،،،،،،،،،،،،،     








همشهری ممنون که هنوزم ما را یادتونه ...لطف دارین شما 

[ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ] [ 11:48 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

راستی خدا...دلم هوای دیروز را کرده..هوای روزهای کودکی را..دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم..آرزوهایم را به دستش 

بسپارم تا برای تو بیاورد..دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را..میخواهم خط خطی کنم تمام آن

 روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند..دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار

 تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو..دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم..دلم میخواهد..می‌شود باز هم کودک

 شد؟..راستی خدا..دلم فردا هوای امروز را میکند..  

[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 11:15 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

حسین  هنوز هم مظلوم است

چون وقتی  محمرم می آید

پولدارترین مرد شهر یک ماه تکیه راه می اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل میمالد و یتزده ماه هم سرشان شیره

لات محل شبها در تکیه لخت میشود و میانداری میکند و روزها مردم را لخت میکند و زورگیری!

اون یکی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه میکند و تا پایان سال مردم را سیاه!

حاج آقا...مداح معروف شهر بابت ۷ساعت مداحی حقوق ۲۵۰ روز یک کارگر را میگیرد!

رئیس کارخانه لبنیات ۳۰روز شیر صلواتی به خلق خدا میدهد و ۳۳۵ روز با اضافه کردن آب شیرشان را میدوشد!

بله حسین هنوز هم  مظلوم است

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد او هم میرود تا سال بعد تا یاد بعد

[ سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 ] [ 3:6 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

نامه ی آبراهام لینکن به آموزگار فرزندش: 


او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند. اما به فرزندم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان های صدیق هم وجود

 دارند. به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با همتی وجود دارد، به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم

 هست. می دانم که وقت می گیرد؛ اما به او بیاموزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند، بهتر از آن است که جایی روی

 زمین پنج دلار پیدا کند. 


به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را

 یادآور شوید

اگر می توانید به او نقش مهم کتاب را در زندگی آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گل 

های درون باغچه، به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. 


به فرزندم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به او یاد بدهید با ملایم ها؛ ملایم و با گردن 


کش ها؛ گردن کش باشد. به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او حرفی بزنند. به او یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود 

و سخنی را که به نظرش درست می رسد، انتخاب کند. ارزش های زندگی را به فرزندم آموزش دهید. 


به او یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر 

و شعورش مبلغی تعیین کند اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. 

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق می داند، پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. 



در کار تدریس به فرزندم، ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید او شجاع باشد. 




به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که می توانید چه کار بکنید///  

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 8:52 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

...!!!!!!!!!!
فقط مردها غیرت ندارند ...

باور کن زن ها هم رگ غیرتی دارند....

که اگر گل کند ....!

همه ی مردانگی ات زیر سوال میرود ...!!!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برای من
دوست داشتن

آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست...

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر ...


علی صالحی
 
 
 
 
 
 
 
 
 قويترين آدم جهان اون نيست که دويست و پنجاه کيلو رو يه ضرب ميزنه ،

قويترين آدم جهان ، زن ايرانيه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسيد پاشی و گشت ارشاد
 
 و مزاحم هاى خيابونی و زور گيری و قتل و هزار خطر ديگه، هنوزم تو اين مملکت درس
 
ميخونه ، ورزش ميکنه ، رانندگى ميکنه ، کار ميکنه ، عاشق ميشه ، أعتماد ميکنه، مادر
 
 ميشه و .... به دخترش ياد ميده، آدم باشه.... زن باشه!!!
 
 
 
 
 
 
 
 
تو من نیستی..خواهشا قضاوتم نکن
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خدایا!!!
دستانم را زدم زیر چانه ام .....

مات و مبهوت نگاهت میکنم .....

طلبکارنیستم....

فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی بامن؟؟
 
 
 
 
نگاره: ‏خدایا!!! 
دستانم را زدم زیر چانه ام ..... 
مات و مبهوت نگاهت میکنم .....
طلبکارنیستم.... 
فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی بامن؟؟‏
 
 
 
 
 
 
 
 
یه دوش آب گرم ...
یه چای تازه دم...

یه عطر خوشبو ...
یه موسیقی ملایم ...

نم نم بارون ...

به درک که خیلی مسائل حل نمیشود!!!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ﯾﻬﻮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﻋﻮﺽ ﺷﯽ

ﭘﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻣﯿﺰﺍﺭﯼ

نشون میدی که به آینده امیدواری

ﺁﻫﻨﮓ ﺷﺎﺩ ﭘﻠﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ

آرایش میکنی

 
به روز لباس میپوشی...

با دوستات بیرون میری

شیطنت میکنی

 
ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﯼ

ﻭﻟﯽ

 
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﮐﻢ ﻣﯿﺎﺭﯼ
 

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻟﺒﻮﻡ ﺁﻫﻨﮕﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﺘﻮ ﭘﻠﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ

دیگه از خونه بیرون نمیری
 
زود عصبانی میشی

 
هر کسی میاد سمتت پسش میزنی حتی آدمش

از جاهای شلوغ فرار میکنی

 
با خودت لج میکنی
 

ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻤﻮﻡ ﺍﻭﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ.....
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
باید مغرور بود،

دور از دسترس

باید مبهم بود و سرسنگیـن!
...

خاکـﮯ کـه باشـﮯ آسفالتت مـیکنند

و از رویت رد مـیشوند !
 
 
 
 
 
 
 
 
                                          
خدايـــــا ...


مدعيان رفاقت ، هر کدام تا نقطه اي همراهند ...

عده اي تا مرز منفعت ...

عده اي تا مرز مال ...

 
عده اي تا مرز جان ...

عده اي تا مرز آبرو ...

و همگان تا مرز اين جهان ...

تنها تويي که همواره مي ماني ... !

رهـــــايم نـکن . . .
یاعلی...

ادامه مطلب رو حتما بخونید اینجا رو کلیک کنید

[ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ] [ 12:38 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

         

           سلام...متنایی که الان گذاشتمو از وبلاگ مهرک انتخاب کردم..اینم آدرسش

 

                                    http://www.tnia.blogfa.com   

 

 

 

یکی هست در محله ما!!!

 

همه او را برای یک شب دوست دارند..

 

حتی برایش آش نذری هم نمیبرند او با کسی

 

کاری ندارد خودش را میفروشد و نان شبش را میخرد

 

حاج آقا میگوید باید از محله برود چون همه جوانان مسجدی

 

را از راه به در کرده ولی چرا مسجدی ها با یک فاحشه از

 

راه به در شدند ولی فاحشه با این همه مسجدی به

 

راه راست هدایت نشد شاید فاحشه به کارش ایمان دارد

 

و مسجدی ها نه!!!!

 

باورت نمیشود ولی من خواب دیدم که فاحشه محله ما

 

                  به بهشت میرود

 

 

 

 

 

 

 

هنوز هم در سرزمین من...

 

زیرگذر و تونل جای بوق وفریاد است..!

 

جوانی ماشینش را بیمه قمر بنی هاشم میکند..!

 

مردی به خاطر کم حجابی به زنش تهمت فاحشه میزند..!

 

دختری کلید بختش را در دست فال فروشان میبیند..!

 

 شخصیت های بزرگ سوژه خنده اند{دکتر شریعتی}..!

 

برای استخدام علم درک شخصیت مهم نیست..!

 

انگار عقب ماندگی زیر پوست سرزمین من است..

 

 

 

 

 

 

 

 

بزرگراه همت حاضر..

 

سمینار همت حاضر..

 

ورزشگاه همت حاضر..

 

مردانگی همت غایب..

 

هدف همت غایب..

 

غیرت همت غایب..

 

صداقت همت غایب..

 

آرمان همت غایب..

 

یادم رفت تیپ همت همیشه حاضر است..

کلاس تعطیل..!

 

 

 

 

 

 

 

سقف خانه مان سوراخ است..

 

ولی در عوض منار های مسجد خالی سر به فلک کشیده ..

 

همسایمان هر سال میرود مکه میگوید خدا طلبیده.

 

خدا خسته نمیشوی از قیافه تکراریش؟

 

دوستانت چه قیافه های خاصی دارند..!

 

ریش دارند تسبیح وسجاده با اسمت چه احترامی دارند..

 

اگر دوست بی ریش وتسبیح قبول کنی من هم پایه ام..

 

خدا پارتی بازی به عرش هم رسیده؟

 

این جا میگویندبرو دعایت را به فلانی بگو او پیش خدا آبرو

 

دارد شاید دعایت را پذیرفت..

بیخیال..

 

من به این جماعت دیوانه کافر شده ام

تورا میشناسم وبس..(هعــــــــــــــــــــــــی)

 

 

 

 

 

 

 

زنی را دیدم که برای سیری شکمش

        ..تنش را میفروخت..

 

 

مردی را دیدم که برای سیری شهوتش

 

      ..از شکم فرزندانش میزد..       

     

                ..خدا یا.....   

 

       شهوت سرای شده دنیایت 

 

           ..فیلترش نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟..

 

 

 

 

 

 

دخترک حواست راجمع کن این جاسرزمین من است

 

توباید دامنت را به اندازه ایمان من تنظیم کنی

 

زیادی با من مهربان باشی میگویم فاحشه ای حتما

 

کسانی هستندکه از هم خوابگی با مرغ همسایه هم گذشت نکردند

 

ولی اگر بخواهی شریک زندگیش شوی باید باکره ونجیب باشی

 

از بقال سرکوچه تا آن مهندس شیک همه تو را خواهر صدا میزنند

 

تورا نمیدانم ولی من آن کاسه زیر نیم کاسه را میبینم....


 

 

 

 حقیقت من از آنچه در نوشته هایم میخوانی تلختر است ..

   باور کن رفیق!!!!!!!

 

 

هعی خدا...

[ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ] [ 6:49 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

من اومدم دوباره
من تنها کمی متفاوتم

         وقتی تمام درد های دنیا روی شانه های دخترانه ام کوه میشود

به پهنای تمام کوهپایه های دنیا لبخند میزنم

 

--------------------------------------------------------

همه ادعا دارند که طعم خیانــــت را چشیده اند..

همه ادعا دارند که بدی را به چشم دیده اند...

همه ادعا دارند ک تنهایی را کشیده اند....

پس کیست که این دنیا را به گنـــــــــــــــد کشیده؟؟؟؟؟؟

      شاید مـــــــــــــــــــــــــــــــنم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

 

                         

 

   لحظه های سکوتم پرهیاهو ترین دقایق زندگیم هستند

                        مملو از آنچه میخواهم بگویم و

                                                  نمیگویم.........     

 

سلام همشهری بفرما اینم از قولی ک داده بودم 

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 4:7 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

پایان مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن اینجاست
هر چند سلام سر آغاز دردناک خداحافظی است. ولی بگذار خداحافظی سلامی نو باشد.

 

سلام....این آخرین مطلبه این وبلاگه البته فعلا برای همیشه

 

گاهی حرفهایت را فقط باید به خدا بگویی 

گاهی باید  ب سرعت عبور کنی از لاب لای مردمی ک انسانیت را دفن کرده اند

و سرت پایین بیاندازی و چشمانت را ب زمین بدوزی تا اندوهت از چشمانت سرازیر نشود

گاهی یک مشت بغض را باید هشت ساعت یک بار با یک لیوان آب سربکشی و دراز بکشی تا تسکین یابی

گاهی حرف را باید خورد.....

گاهی حرف را باید خاک کرد....

این روزها حرفی مطابق خواسته ی دیگری نباشد فیلتر میشود

این روزها حقیقت فیلتر میشود

راستی چقدر تلخی ای حقیقت برای آنانکه ب شیرینیه دروغ عادت کرده اند غافل از اینکه همه مبتلا میشوند به مرض قند

دیگر این روزها تصمیم گرفته ام با خودم صحبت کنم ،درست مثل همانهایی که دیوانه خطابشان میکنی

 

گاهی سکوت لازم است در برابر ناشنوایان ظاهربین

 

گاهی یعنی همیشه...یعنی الآن

 

                     وچقدر سخت میگاهد از جانم این سکوت مبهم

 

فاطیما...خرداد92

یاعلی....

 

                 

[ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 ] [ 0:55 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

کمی از من بدان

مرا که میشناسی؟؟؟؟؟

 

کسی شبیه هیچکس...

 

لابه لای نوشته هایم که بگردی پیدایم میکنی

 

اگر نوشته هایم را بیابی منم همان حوالی ام

 

حرف های نگفته بسیار دارم

 

حرفهایی که نباید زده شوند باید خورده شوند درست مثل تنقلات روزانه ات

 

وفریاد هایی که باید در گلو محکوم به حبس ابد شوند

 

ولبخند هایی که شاداب نشانم دهند...

 

میخندم تا یادم نرود تظاهر بهترین کار است...

 

تا یادم بماند که دیگران مرا خندان میخواهند

 

میترسم از آن روی خودم که سگ نیست اما اگر بالا بیاید به هیچ سکوتی

 

قناعت نمیکند

 

میترسم از همین حرف ها که از دستم در میروند و میزنمشان

 

میترسم از خوبم هایی که مدام تحویل میدهم

 

میترسم از این همه که هستم و به رویم نمی آورم

 

میترسم از خودم...خودی که رامش کرده ام...

 

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

زندگی خواهم کرد به جرم بودن

 

  بودنی که هرگز طرفدارش نبوده ام

 

اما تا به کی به جرم بودن باید زیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من مرده ای بیش نیستم

 

دیگر روحی برایم باقی نمانده

 

میخواهم بخوابم....رویای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ

 

میگویند خاک سرد است

 

ولی برعکس آغوش گرمی دارد برای من

 

منی که سرد زندگی کرده ام

 

برایم فرقی نمیکند این روزهایم را چگونه قربانی کنم

 

من دیگر تکرار نمیشوم  ...

 

دیگر نمینویسم ....تا ســـــــــــــــــــــکوت را بیاموزم

 

نوشته هایم به همین راحتی که میخوانی نیست...باور کن

......................................

 

 

ازکنار گورستان رد میشدم

 

نگاهم به سنگ قبر ها بود

 

دنیای زنده ها و مرده ها باهم تنها یک تفاوت دارد

 

صدای سکوت زنده های مرده

 

و صدای فریاد مرده های زنده

 

راستی کداممان مرده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

......................................

 

امشب بـــاز دیوانگی ام بالا زده

نه سـکـــــــــوتـــــــــــ

نه موسیقی

هیچ چیز


این دیوانگی رو تسکین نـــمیدهــد....

 

 

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 2:31 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

مردنم زنده ترم میکند...چقدر تلخ
 

              من این روزها صدای ثانیه به ثانیه فراموش شدنم را میشنوم

 

 

 

دفتر روزگار را ورق میزنم
امروز پدری برای یک لقمه نان کلیه اش را فروخت
همان نانی که دیروز قرار بود مجانی شود
امروز کشاورز پیر پولی برای خرید بذر نداشت
همان محصولی که از دیروز هر کیلویش 250 لیتر آب مصرف می کند !
امروز دختری از ادامه تحصیلش بازماند
همان تحصیلی که دیروز خرجش به مرز تن فروشی رسید
امروز پسری در بالای دیوار خانه ی مردم دستگیر شد
همان پسری که دیروز از کارش ...به خاطر 2.5 میلیون فرصت شغلی اخراج شد !
امروز مادرم دیگر در خانه نیست
همان خانه ای که فقط تا دیروز با کلیه ی پدر گرم می شد
فردا هم روز دیگریست
و کسانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند
نه کلیه ای برای پدر
و نه تنی، برای مادر ...
فردا هم روز دیگریست
فردایی که بعضی ها همچنان نفس می کشند
همان هایی که دیروز 3هزار میلیارد تومان را با پول کلیه و تن مادر به خانه بردند

 

 

 

 

 

 

زن که باشي ترس هاي کوچکي داري!
از کوچه هاي بلند،
از غروب هاي خلوت و از خيابان هاي بدون عابر مي ترسي!
از صداي موتورسيکلت ها و دوچرخه هايي که بي هدف در کوچه پس کوچه ها مي چرخند، مي ترسي!
از بوق ماشين هايي که ظهرهاي گرم تابستان جلوي پاهايت ترمز مي کنند

و تو فقط چهره ي آدم هايي را مي بيني که در چشم هايشان حس نوع دوستي موج مي زند....!
زن که باشي ترس هاي کوچکي داري ،
به بزرگي همه بي عدالتي هايي که به جرم
زنانگي محکومت مي کنند
و هميشه اين تويي که مقصري ...
 

کــاش گـاهـی مـرد بــودم...میشــد شـادی ام را بـه کوچـه ها بریزم..
بـــا صـدای بلـند از تـه دلــم بخنــدم..
وهیچ مـاشینی برای سوار کردنـم تـرمز نکند..
مــن از زن بــودنـم در این سـرزمیـن گــاهــی سخــت گلـــه دارم.
 
   
 
 
 
 
 
 
زندگی کلاهت را به هوا بیانداز که من دگر جان بازی کردن ندارم..
قبول تو بردی
 
 
 
 
 
 
 
 
میگویند ضعیف شده ام
میگویم سنگینی درسهایم است
اما نمیدانند سنگینی درسهایی است که از دنیا وآدمهایش گرفته ام
 
 
 
 
 
 
 
 
 
      اگر درد داری تحمل کن
           روی هم که تلنبار شد
                   دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاست
                              کم کم خودش بی حس میشود
 
 
 
 ...........................................................................
 
 
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی

 
نگاره: ‏خوابیدی بدون لالایی و قصه          بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی       توی خواب گلای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه     جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی        یا با تردید که بری یا که بمونی
                                        .
                                        .
                                        .‏
 
 
 
 
 
 
خط فقر، خطی فرضی است مابین بتن یک پل.

زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن به فاصله یک مصوبه است! به فاصله یک امضای ناقابل!

...
جمعی ناگهان از بالای آن میروند و جمعی زیر آن از چشم ها پنهان می مانند و شاید اصلا به حساب هم نیایند …

عدم ثبات اقتصادی و نداشتن امنیت شغلی، مالی و اجتماعی، ما را به زیر و بالای این خط منحوس سوق میدهد.

دنبال نرخ واقعی تورم و بیکاری نگردید چون خط فقر همین جاست
 
 
 
نگاره: ‏فاصله ای هم با ما ندارد. درست زیر پای ماست.

خط فقر، خطی فرضی است مابین بتن یک پل.

زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن به فاصله یک مصوبه است! به فاصله یک امضای ناقابل!

جمعی ناگهان از بالای آن میروند و جمعی زیر آن از چشم ها پنهان می مانند و شاید اصلا به حساب هم نیایند …

عدم ثبات اقتصادی و نداشتن امنیت شغلی، مالی و اجتماعی، ما را به زیر و بالای این خط منحوس سوق میدهد.

دنبال نرخ واقعی تورم و بیکاری نگردید چون خط فقر همین جاست‏
          

ادامه مطلب رو حتما بخونید اینجا رو کلیک کنید

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 2:14 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

 

"مَردُم"

"مَردُم" به موجودی گفته میشه...؟!

مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
... چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا اومدی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا چشات قرمزه؟ حشیش کشیدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده،
روت قضاوت میکنه،
حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.

پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو

 

 

 

با یک پیچیدگی ساده و مقداری بــی حوصِــلِگــیه زیـــاد !!!

تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم...

آرزو طلب نمیكنم، آرزو میــــــسازم...

لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی

من هـمانـــــی ام که حتی فکــرش را هم نمی توانی بکنی ...

لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده

هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم...

زانــو نمـــی زَنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد

زانــو نمـــی زَنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند

مــَـــن زانــو نمـــی زَنم....

 

 

 

 

 

هستند ڪسانی ڪه از شدت دلتنگی به ڪُما رفته اند حرف نمی زنند
راه می روند
نفس می ڪشند
ولی چیزی حس نمی ڪنند
فقط فڪر می ڪنند و فڪر می ڪنند و فڪر می ڪنند

 

 

 

 

حالت تهوع دارم !!!
این حالت تهوع لعنتی با هوای آزاد و قرص درست نمیشود
علاجش ….
فقط بالا آوردن فحش هایی است که به دیگران بدهکارم . . .
.

 

 

.
مهم نیست از بیرون چه طور به نظر میام !
کسایی که درونمو می بینن واسم کافین !
واسه اونایی که از رو ظاهرم قضاوت می کنن حرفی ندارم !
همون بیرون بمونن واسشون بسه !
.

 

 

سلام بر همه موجودات زنده ای که انسان مینامندشان

ساعت 2:35 بامداد گوینده : نا معلوم .........!!!!

 بیدار شو.!! خودت و صدا کن!!! قرار نیست یکی با یه سطل آب یخ بیدارت کنه ، قرار نیست یکی دستت و بکشه و بلندت کنه تا بفهمی می تونی به ایستی !!!!

 چشمات رو باز کن، چی میبینی؟ خوب نگاه کن !! همه چیز هست یه منو از خوبی ها ، شادی ها ، ثروت ها ، موفقیت ها ، سلامتی ها ، مریضی ها ،غصه ها ، ننگ ها ، ضعف ها و .....  این منو کامل .......!!

 این رستوران همه چیز داره. این توئی که سفارش میدی. این توئی که تصمیم میگیری این انتخاب را چجوری شروع کنی و چجوری تموم. دنیای قشنگیه همه چیز کنار هم.!!!

 تازه تنقلات و دسر هم داری. هر چی بخوای هست از حقیقت تا دروغ.

این هم بازخودت انتخاب می کنی که دسرت سرد باشه یا گرم. شادت کنه یا غمگین ؛ بیدارترت نگه داره یا خواب آلوده.... همه و همه چیز دست خودت چشمات و باز کن.

 ای انسان

 

 

 

لــَــبخــَــندم رآ بــُــریدم

قـــآب گــرفــتم

بـــه صـــورَتــم آویـــختــَــم ـ ـ ـ

حــالــآ با خـیال رآحــت هــَـــر وقــت دلــم گــرفــتــــ

بــُـــغــض مــےکــنم ـ ـ ـ

 

 

 

سـره سطر بنـویـس:

پسـران کـراک وتـریـاک

دختـران شیشـه و هـرزگـی

مـادران دق مرگـی ...

پـدران سگـ دو بـرای نـان

بنـویـس... ... ... ...

بـابـا نـای نـان دادن نـدارد

بـابـا کـار نـدارد

بنویس:بـابـا سهمیـه ای بـرای استخـدام نـدارد

بنویـس تلـاش بـی ثمـر

آن مـرد بـا الگـانس آمـد

آن مـرد بـاتـوم دارد

باتـوم درد دارد

درد مـن بـرای آن مـرد حـال دارد

ببخشیـد بنـویس درد من بـرای آن مـرد نان دارد

صاحب خانـه بـابـا را جوابـ کـرد

حـاج رحیـم بـرای چنـدمیـن بـار بـه حج میـرود

بـابـا پـول قبض اب نـدارد

نقطه سر سطر بنـویس در انتهـا: بـابـا دارد دارش را میسـازد.

 

 

 

 


ادامه مطلب رو حتما بخونید اینجا رو کلیک کنید

[ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ] [ 8:5 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

                               

                                 

 

 

الان که دارم این پستا میذارم کمتر از دوساعته دیگه مونده به تحویل سال

امیدوارم سال جدید سالی باشه متفاوت با بقیه ی سال ها

نه از بیرون بلکه از درون.

امیدوارم هممون از درون تغییر کنیم

امیدوارم سال جدید سال کمبود ها و محرومیت ها

سال کینه ها و کدورت ها

سال تحریم ها و تبعید ها نباشه

دلم میخواد سال جدید سال انسانیت باشه

سال تحقق آرزوهای قشنگ باشه

سال عدالت و عدالت و عدالت باشه

کاش بشه سال جدید توش یه رنگی باشه ...کاش بوی آدم وآدمیت همه جا را پر کنه

کاش جای خالی کسی تو زندگی احساس نشه

و کاش همه شاد باشن...از ته دل

کاش همه باهم باشن...نزدیک باشن...راست باشن...واقعی  باشن

عید همتون مبارک..............................

فاطیما

[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 2:29 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

ﻣﻦ ﯾﮏ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ “ﺧﻮﺩﻡ” ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﻡ :
برای ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩم
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻭ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺭﺍ نشکستم

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ فکر کردم ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ
ﺧﻮﺩﻡ … ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ !
.

 

 

خدایا !
صدایت میکنم چون در این دنیا دیگر صدا به صدایی نمیرسه اما تو گفتی که شنوایی …

 

 

هــر چی بیشتر گــــوش میکنم

دلــــم میخواد دیگه نـــــشونم

چون جز دروغ

چیـــزی نــدیدم و نشنیدم!

آدما این روزها خودشونم نمیدونن چی میخوان از زندگی

خـــــنده داره

حتی آدما تـــوو خلوت خودشونم نــقش بازی میکنن

رو راستی چه واژه ی غــــریبی شده

 

خدایا:

این روز ها تلخ شده ام ،تلخ تر از سم ِ مار!

تو که کارت شده مدارا کردن

مهربانی مقابل بدرفتاری

فقط 

بیادِ روزهای خوبم مدارا کن به رویم نیار....!!!

 

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 2:3 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

        [تصویر: z0a31d574o1ds75fqc83.jpg]

 

 

مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟

خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند

و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.

خجالت را باید کسانی‌ بکشند

که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند

و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!

 

 

 

----------------------------------------------------

خوش خلقی را جانشین بد خلقی می کنم
به شرط آنکه:
حاکمی عادل
قاضی درستکار
روحانی عالی مقام
که آنچه موعظه می کند خود عمل کند
ویا مردی که به همسرش
به همان چشمی می نگرد که به خود می نگرد
نشانم دهی!
 
 
------------------------------------------------
 
              
 
دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟
و ...
حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا دعا میکند ...
 
----------------------------------------------------------------
 
 
 

دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـتــــ . . . !

یـــــکــــ دل . . . !

یـــــکـــ آســـمــــان


یـــــکــــ بــــغـــض


و آرزو هــــای تــــــرکـــــ خـــــورده



بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی

 

-------------------------------------------

 

مي ترسم که عمر مجال دوباره ديدنت را ندهد.

اشکم سرازير ازحسرت روزهاي هدر رفته است .

اگر آمدي ونشاني من به گورستان شهر بود .

فقط خوبيهايم را به خاطر آور ...
 
 
-----------------------------------
 

زن بودن کار مشکلی است


مجبوری مثل یک بانو رفتار کنی


مثل یک مرد کار کنی


مثل یک دختر جوان به نظر برسی


و همانند یک خانم مسن فکر کنی.

------------------------------------------

دل نوشته:

 
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را در
 
 سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد
 
لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض
 
می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد
 
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد
 
دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی
 
لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی
 
که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی
 
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت
 
را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی
 
لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی از
 
هر چه درد، ولی باز نمی توانی
 
 
 
و
 
 
لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. لحظه ای که عادت
 
می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست..
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 8:47 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

آخرای 91
سکوت همیشه از روی رضایت نیست.
گاهی نشانه اعتراض است!
گاهی مودبانه خفه شدن است!
گاهی فداکاری و از خودگذشتگی است!
و گاهی از روی بی تفاوتی است
و چقدرآزاردهنده است این آخری

 

 

 

بی نقاب باش،گاهی فقط شبیه خودت ….
همیــن
تو زندگیت به کسے اعتــــماد کن
که بهش ايمــــان دارے
نه احســاس ...

 

 

 

خُـ خُـ خُـدایا
درد این لکنت از بی اعتمادی دنیای توست !
زبانم در پشت و روی دلم مانده است
بسته شده به این تردیدهای بی پایان !
بگذریم ؛ بزرگش نمیکنم
انگار کمی تَـ تَـ تَـرسیده ام ...

 

 

 

 

 

قلبم پیرمردی هفتاد ساله است

زانوهایش درد می کنند...


 
 
 

هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

 یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و

سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه

می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان

بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم

و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار!

عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن.

دکتر شریعتی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
جز نغمه یِ شادِ گنجشکان ..
امروز .. هیچ نغمه ای نمی خواهم ..
خدایا به جهان و جهانیانت بگو ..
که من امروز .. هیچ قیل و قالی نمی خواهم ..
خَستَست دلِ من .. کمی سکون می خواهد ..
کاش که .. دنیایت .. برکه یِ دلم را .. گِل آلود نکند
 
 
 
 
 
 
 
بیایید به انسانیت بیاندیشیم ...

آدم پیش از آنکه زن باشد یا مرد، مذهبی باشد یا بی مذهب، مسلمان باشد یا غیر مسلمان ...
سفید پوست باشد یا رنگین پوست، گدا باشد یا غنی...

از هر نوعی که باشد ...

به دور از هر تعصبی....

انسان است و لایق برابری...
 
 
 
 
 
 
 
اینجــــــــا آرامگاه بغض هــ ـای کهنه است...
لطفـ ــا کمی سکوت..!!
که اگر بیدار شوند نفــ ــــ ـس گیرند
لعنتــــــ ـــی ها...
 
 
 
 
 
 
 
افکــار مَـטּ ، تَلــ ــخـ استـــ.....

مـــــانَندــِ طَعــمـِ تهـِ خیــار........

کمے مــَــزهـ کُـــــטּ...
نخواستے......

تـــُفــ کُـטּ بـرو......

 

 

 

 

دلم دور شدن میخواد
گم شدن و پیدا نشدن !
دلم یه غربت بی انتها میخواد
یه سرزمین ناشناخته ٬ بدون هیچ مردمی
که اگرم داشت واسه دلهای آدما حرمت قائل بشن
که مثل اینجا انقد راحت و بی تفاوت نمک نپاشن روی زخم ها


 

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 0:55 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

 
 
 
دنیا زیباست ..اما
 
امان
 
 از آدمهای دنیا 

 

 

به تـصــوّرِ زمين خــوردنــهايِ كـودكـي ..

فــــقط ..
نگــــرانِ ســرِ زانـــوانــم بــودم ..
چه ميــدانـستـم ..
اين زمـين ..
دلــــم را نـشانـه رفـتـه است !!!
 
 
 
 
 

عازم یک سفــــــــــــــرم

سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک

سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــــــودم

مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــت

و امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــــــــت…

 

 

 

 

 

بسلامتی سکوت که هرگز اشتباه نمیکنه
هرچه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت میکنه . . .

 

 

 

 

عاشق طرز فکر آدمها نشوید...
آدمها زیبا فکر می کنند...
زیبا حرف می زنند...
اما زیبا زندگی نمی کنند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهایند........


[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 0:4 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

                                     خدایا وقتی دلت میگیره چی کار میکنی؟؟

میری یه گوشه میشینی و گریه میکنی؟؟

هی با نگات بازی میکنی که یادت بره میخواستی گریه کنی؟؟

یه لیوان آب میخوری که بغضتو بفرستی پایین؟؟

یادت میاد خداییو باید همیشه تنها باشی....

خدایا نمیدونی من این روزا چقدر خدا بودم






یه چیزی که



هیچ وقت فکرشو هم نمی‌کردم به این زودی بهش برسم



این بود که



تو این سن بشینم و گاهی ناخود آگاه



نفس‌های عمیق از ته دل بکشم !...








شاید آرام تر میشدم
فقط و فقط ……..
اگر میفهمیدند..
حرفهایم به همین راحتی که می خوانی
نــــوشته نشده اند!!




برای زنده ماندن

راهی نداری جز؛ 

گریستن ...

وقتی بغض ها ؛

راه نفس کشیدنت را

سد کرده اند ...





فرقی نمی کند در کدام عصر و کدام اقلیم زندگی کنی فرقی نمی کند اسمت فرهاد باشد ،
رومئو یا مجنون یا شیرین یا ژولیت یا لیلی … تو را به زخم*هایت می شناسند، این نقطه ی
اشتراک همه آدمهاست….





گر صدایم را میشنوی بیا...

مرا با خود ببر از این دنیای نامردان...

آغوش من انتظارت را میکشد...

دستان سردم انتظار گرمی دستهایت را میکشد...

دلم را شکسته اند مردمان این دیار...

نای نفس کشیدنم نمانده...

خسته ام از هق هق های شبانه...

دیدنت آرزوی من است...



گاهي اینکه صبح ها دلت نمی خواد بیدار بشی همیشه نشونه ی تنبلی

 نیست! خسته اي از زندگي نمی خوای قبول کنی که یک روزِ دیگه

 شروع شده.....!‬






کاش زود می آمدی...

جوانیم را سوزاندند...

به حکم جوانی دنیایم را از من گرفتند...

رهایم کنید آدمها...

مرا با رهایِیَم تنها بگذارید...

مرگ به سراغم خواهد آمد...

 می دانم که تنهایم نمیگذاری...

آرزوی هر شبم مرا به انتظار وا نگذار...



[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 1:4 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

قضاوت با شما

سلام

دیروز سر کلاس ادبیات اختصاصی یه شعر از نیمایوشیج خوندیم که خیلی به نظرم سازگار با وضع جامعه بود

خیلی به دلم چسبید.شما را نمیدونم....



آی آدمها

 

آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،

یک نفر در آب  می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستند

از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان


آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،

نان به سفره جامه تان بر تن،

یک نفر در آب می خواهد شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد،

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا،

آی آدمها!

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و اُمید کمک دارد.




      

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛

پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش

می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،

آی آدمها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر،

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها،

آی آدمها!


روحش شاد




    






  



 

 

    

  خدا میدونه پشت این شعر چقد حرفای نگفته است

  ممنون که اومدید........





ادامه مطلب رو حتما بخونید اینجا رو کلیک کنید

[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 4:3 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنها که نمی دانستم

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من میگفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهایم

وبه خانم ها گفت، اندکی آهسته

تاکه مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند

"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چندروزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار وغمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم،همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم،خاطراتی از من

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقتهایم،از صمیمیت دوران حیا

روح من غلغلکش می آمد

گرچه این مرگ مرا برد ولی،گوییا مرگ مرا

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است،خواست شعری خواند

که نیامد یادش

حسرت وچای به یک لحظه فرو برد رفیق

دونفر هم گفتند این اواخر دیدند که هوای دل من جور دیگر بوده است

اندکی عرفانی وکمی روحانی

وبشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من،مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم میگفت:من واو وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او،راز دلم را گفتم

وعجیب است مرا،اوسه سال است که بامن قهر است

یک نفر ظرف گلابی اورد،وکتاب قرآن

که بخوانند کتاب وثوابش برسانند به من

گرچه بر میداشت رفیق،لای آن باز نکرد گو ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا،وبه من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست،من کنارش رفتم

اشک در چشم،عزادار وغمین

خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،آن که هرروز پیامش دادم

تا بیاید،که طلب بستانم

وجوابی نفرستاد نیامد هرگز

آمد آنجا دم در،بالباس مشکی،خیره بر قالی ماند

گرچه خرما برداشت،هیچ ذکری نفرستاد ولی

وگمان کردم من،من از او خرده ثوابی،نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،آن عزیزی که به او گفتم من

فرصتی میخواهم

خبرآورد مرا،می شود برگردی

مدتی باشی،در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد،توراخواهم برد

روح من رفت کنار منبر وبه آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا

می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این همه گریه ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت،معذرت میخواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم،زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید وغش کرد

وبرادر به شتاب،مضطرب،رفت که رفت

یک نفر گفت که تکلیف مراروشن کن

اگر او زنده است هنوز،که باید برویم

اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده

رسم دیرین این است،ما بدانجا برویم،سوگواری بکنیم

عهد مانیست ،به دیدار کسی،کو زنده است، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،چه بود؟

آه یادم آمد،صله مرحومان

واعظ آمد پایین،مجلس ازدوست تهی گشت عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید،ذکر خوبی هایم

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:پاسخت چیست؟بگو؟

تو کنون می آیی؟یا بدین جمع رفیقان خودت میمانی؟

چه سوال سختی؟بودن ورفتن من درگرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها،مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار وسیه پوش و عزیزم پرسید:

چرا رنگ لباسِ ذکر خوبی ها ، سیه باید؟

چرا مادر عزای یکدگر از عشق میگوئیم؟

به جای انکه در سوگم مرا دریابی از گریه

کنون هستم،مرادریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی است،درسوگ عزیزان یادشان کردن

وبعد از مرگ یکدگر،به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی بادوست ممکن نیست

تو را میخواهمت ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمیخواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست

خوشا مردن کنار دوست

                                                   باتشکر از گروه سبزفام

                          (نام شاعر یا شاعره را ننوشته بود ولی شعری بسیار زیباست)

[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 5:3 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

بخوان

هنوز بچگانه نقاشی می کشم

آدمک های من گردن های باریک

دستانی خالی

دهانی بسته دارند !

یکروز تصمیم می گیرم

نقاش بزرگی شوم

چوپانی می کشم که بوی گرگ می دهد..!!






قلمی به دستم می دهند و کاغذی‌
تا از گناهان خود اعتراف‌نامه‌یی رقم بزنم‌...
و من تنها
از کابوس مداوم گُنجشکی می‌نویسم‌
که به تیرو کمان من‌
در تابستان هفت ساله‌گی‌اَم مُرد.






گاهی وقت ها

آنقدر از زندگـــی خستـــه می شوم

که دلــــم می خواهد

قبل از خــــواب

ساعت را روی "هیچوقــت" کـــوک کنم...!!







بغض هایمان رابرای خودمان نگه داریم!گاهی سبک نشویم سنگین تریم.!





آنقدر خـــسته ام
که حاضرم
ســـرم را روی تکه سنگی
بگذارم وبخوابم
اما . . .
به دیوار وجودی


که بارهــــا بر سرم آوار شد
تکیه ندهم


مادرم، پیامبری بود، با زنبیلی پر از معجزه...

یادم نمی رود،
در اولین سوزِ زمستانی
النگویش را، به بخاری تبدیل کرد...!







 

من اگر می دانستم

به کجا باید رفت

چمدانم را می بستم

و از اینجا می رفتم
       




ادامه مطلب رو حتما بخونید اینجا رو کلیک کنید

[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ 2:59 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]



 درد دارد …
وقتی همه چیز را می دانی …
و فکر می کنند نمی دانی …
و غصه می خوری که می دانی …
و می خندند که نمی دانی





 
乂 خستـ ـہ ام . . . !
حاضـــــرم بـ ـہ ڪلاغ هـــــا زیر میزـے بـבهم . . .
تا قصـ ـہ ام رـآ تمـــــام ڪننـב . . .!.!






دیگران بودیم

نگران بودیم

خودمان شدیم

تنها....
        







 
اینبار هم مثــل ِ مـن....
گریه در سکــــــــــــوت...
خواهد مُرد....
و سینه ی ِ هیـــــــچ شعری...
بغض نمی کند دنـیــایم را..


خـَـَـــَـَـــــــــَـَــــَـَـَـــَـَـــــــــَـَــــَدا…. اینقدر تو خودم ریختم ، که از سرمم گـَذشـَـَـــَـَـــــــــَـَــــَت…. دارم غـَـَـــَـَـــــــــَـَــــَرق میشم … دسـَـَـــَــــَتت کـــَـَــــــجاست!!!






حالم گرفته ازین شهر...
که آدمهایش مثل هوایش ناپایدارند...
گاه انقدر پـــاک که بآورت نمیشود..
                                گاه انقدر ناپاک که نفست میگیرد....
                                     




چند وقت ِ مثل این کامپیوتر ها
کمی که آزادم میگذارند
با چشمانی باز به خواب میروم
نمیدانم اگر کسی صدایم نکند
چه میشود ؟؟!!











پشت ویترین مغازه ها

جنس هایی هست که خیلی گرونن

یه چیزایی هم میشه پیدا کرد که ارزونه

اما گاهی یه گوشه ای، یه چیزی میذارن، که شاید کهنه باشه ،
شایدم معمولی

اما روش نوشته " فروشی نیست "

آدم باید از اون جنس باشه








 
پرسیدند:
بیـــــداری؟
آری بی "دار"م...
چرا که اگر "دار"ی داشتم
یا قالی زندگیم را خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" میاویختم
و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م...
 
 




آدم بدها ... دو گروه اند انگار ...
گروه ِ اول :
دزدها،فاحشه ها، قاتلها، من ها، کثافت ها، ضایع ها، خائن ها،بی صفت ها و ...
گروه ِ دوم : دروغ گوها .








 

 

گاهی خسته می شوی..

کم می آوری..

نه می توانی خودت را به خواب بزنی؛

و نه توان بیدار ماندن داری..

ترس از دست دادن آدم هایی که دوستشان داری

بغض می شود توی گلویت..

آنوقت پناه می بری به سکوتت

و دم نمی زنی،

مبادا که بترکد این بغض لعنتی...

 



از ایــــن تکــــرار ساعتــــها
از ایــــن بیـــــــهوده بودنــــــها
از ایــــن بـــــی تاب مانـــــدنها
از ایــــن تردیـــــدها
نیـــــرنگها
شـــــکها
خیانتـــــها
از این رنگیـــــن کمان سرد آدمـــــها
و از این مرگـــــ باورها و رویاها
پریشــــــانم …
دلـــــــــــم پــــرواز میـــــخواهد!
  









سر خاک من...!!
اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!
اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!
اونی که حتی نیومد تولدم زیر تابوتمو گرفته...!!
اونی که سلام نمیکرد میاد برا خدافظی...!!
عجب روزیه اون روز...!!

حیف كه اون موقع خودم نیستم

[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 11:22 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

کــــــــــــــــآش
میــــــــ..شد
آدمــــــــــــــ……..
گــــــآهی
به اندازه ی نـیــآز، بمیـــــرد!!!

بعد بلند شــــــود
آهستــــه آهستــــــــه
خــــــــآک هایش رآ بتکــــــــآند
گردھآیش بمآند
اگــــــــر دلش خوآست،
برگردد به زنــــــــــدگی.
دلش نخوآست،
بخوآبــــــــــــــــد تا
ابـــــــــــــــــــــــد………….

کـــــــآش میـ..شد
گــــــــــــآهی آدمـــــــــ…..
به انــــــــدازه ی نیــــــــــــــــآز
بمیــــــــــــــــرد !!!!!!!!




آدم است دیگـر
یکـــ روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد ، بردارد خودش را بریزد
دور . . .





آدمــــــا....
گاهي لازمه چند وقــت کرکره شونو بکشن پاييـــن...
يه پارچـــه سيـاه بزنن درش و بنـويسن....:
کسي نمـــــــرده...
فقط دلـــــــــم گرفتــــــه....






در مسیر کودکی تا بزرگسالی
چه بلایی سرمون میاد که گاهی اینقدر سنگ می شیم ؟؟؟
از چه چیزی فاصله میگیرم که اوضاع مون قمر در عقرب میشه ؟
با عرض معذرت از اینکه به سنگ بی احترامی شد ...
سنگ هم دلش میشکنه
اما آدمها ...




هرگاه بنده ام مرا بخواند
چنان به او گوش میسپارم
که گویی بنده ای جز او ندارم.
اما..
بنده ام همه را چنان میخواند
که گویی همه خدای اویند..
جز من.



سال هاست زمزمه می کنم، الله اکبر،
و انگار هنوز هم نفهمیدم خدا بزرگ تر است از آنچه به آن می اندیشم





دلم دوباره کمی هوای گفتن کرد

و باز پیچک شعرم شراره بر تن کرد،
هنوز فصل نگاهم نرفته بود انگار،
دلم برای همیشه هوای رفتن کرد.






از دل نوشته هايم ساده نگذر ...

به ياد داشته باش اين "دلنوشته ها" را يك "دل" نوشته ..

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 1:29 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

بــه ايــن فـکــر مـيـکـنم
لالايـــي هــاي ِ مـــادرم
زيــر ِ کــدام بـالشتکــ ِ کـودکــي هــايـم جــا مانــده؟
شـايـد هــنـوز بـشـود آســوده خــوابـيـد...




 دلم کمی خدا میخواهد

کمی مــــــــــــــــــــــــرگ

وکمی مرگ






فقط همــــــــــــــــــــــــــین

فکر میکنم واسه الآن کافی باشه.............!






[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 0:24 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]


دل نوشــته ها هــم ديــگر تکــراري شــده انــد ..

مي بــايســت عقــل نوشــته ها را دنــبال کنــيم .
داســتان شــيريــن و فــرهاد که نيســت !
اين روز ها ذهــن هر کس از چــيزي پر شــده ؛
عــقايــد
خــرافــات
و گــاه کــاه !!






 
آدم ها...
باور کنــــــــید میخواهم از شما دورتر بمانم..
نزدیـــــــــــک که میشوید ســــــردی عاطفه هایتـــان وجــــــــــودم را میلــــرزاند...
محض رضـــــای خدا دور بمــــــــــــانید...






 
مرا

مرده به دنیا اوردند

و من

یک عمر

به احترامِ خودم

سکوت کردم

تمامِ واژه ها را

باج دادم

به قلمم

چشمانم اما

حرمتِ مرده

سرشان نمی شود

همین روزهاست

که گِل بگیرمشان...!







 
 
مَــن از دیـــگـَـران نــاراحَــت نِمـیــشوم
فـَــ ــ ــقـَــ ـــ ــــط
نَــظَرم در مــوردِشـان عـَـوض میــشَود !




 
كــاش گاهي خدا

از پشتـــ ابرها مي آمد

گوشمـــ را محكم ميگرفتـــ و داد ميزد:

آهــاي!بگيـــر بشين ! انقد غر نزن! همينه كه هستـــ ...

بعد يه چشمكــ ميزد و تو گوشم ميگفتـــ:

همهـ چي درست ميشه....





    
دل آســـــمون که میگیـــره 

منـــم بغضم میگیـــره 

کاش بباره ...
ببخش باران...
ببخش که تو میباری و ما شسته نمی شویم...
  



ادامه مطلب رو حتما بخونید اینجا رو کلیک کنید

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 2:9 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

آدم یک جایی می رسد که دست به خودکشی میزند…
نه اینکه یک تیغ بردارد،
رگش را بزند…
نه!
قید احساسش را می زند

 

 

بگذار همه بگویند دیوانه ام
مجنون را هم کسی نفهمید
حالا زمانه ی دیر باوریست

 

 

 

خـــــدایا ....

مــرا از خـــودم رهــــا کـــن !

هـیـچکـس مــرا انــدازه ی خــودم آزار نـــداد ... !!!

 

 

 

وقتی خدا از پشت ،
دستهایش را روی چشمانم گذاشت ،
از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم
که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم ...

 

 

 

کاش دستان خدا پیدا بود....
تا در آن وقت که بی حوصله و تنهایی....
و دلت از غم دنیا مملو....
بزنی تکیه بر آن....
و بخندی به همه رنج جهان.....

 

 

[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 1:25 AM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]

مستقیــــــــــــــم !؟ در بســــــــــــــــت !؟ مانـــده ام ..!! در این شهـــر شلوغ و پرترافیـــک ... هیچ کس دلـ ـــم را نمی برد




خیانــــت ﻳﮧ ﺧﻭﺒﮯ داره ﺍﻳﻨﻜﮧ بعدش طرفــــتو ﺁﮮ ﻤﮯﺷﻧﺂﺴﮯ... ﺁﮮ ﻤﮯﺷﻧﺂﺴﮯ... ﺁﮮ ﻤﮯﺷﻧﺂﺴﮯ...




"خاموشـــی" بهانه است ... مشترک ِ مورد ِ نظر،"فراموشـــی" دارد !





انســان ها هر از چند گاهـي ، از جايي مي اُفتند .
از پـا ...
از نــــفـــس ...
از لَبـه پــــرتگاه ...
ازاين ور بوم ...
از دماغــِ فيل ...
از چالـه به چاه ...
از عـــرش به فرش ...
اَز چــــشـــــم ...
اَز چـــــــشـــــم ...
اَز چــــــــــشـــــــــم ...









   
ميخوام برم تو خودم ميگه ويزا لطفا! انگار.. خيلي فاصله است از من تا من...





 
فــــــرهادها رادربیستـــــون کشتیم ودرکتــــاب تاریخ ازاو به نیکی یاد می کنیم تا ثابتــــــ کنیم حتـــی در عشـــــــق هم مــــــــرده پرستـــــیم...





     دلـم پـرواز مـے خـواهـد (!) از بـام بـر سـنـگـفـرش ِ خـیـابـاטּ . . . سقـوط ِ آزاد





   

حالم خوب است اما دلتنگ آن روزهایی شده ام که می توانستم از ته دل بخندم ...




گاهی وقتها نوشتنت نمی آید... قدم زدن را هم دوست نداری... از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد... خسته نیستی... دل زده نیستی.. ... اما تا دلت بخواهد غــــم داری... بعضی وقتا حالتان مثل همیشه ی من است!!! دلم هیچی نمیخواد... قدری آرامـــش ذهـــنی....





[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 2:55 PM ] [ فاطیـــــــــــــما ]

[ ]